بویی از عرفان حقیقی( نویسنده وبلاگ سید مهدی فروغی)
متن کتاب فروغی از زندگانی با برکت مرحوم سلاله السادات والاطیاب حاج سید رضا فروغی
داستان پانزدهم عنایت حضرت امام زمان عج در حرم حضرت معصومه چاپ
تاریخ : سه شنبه 19 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 11:24


داستان پانزدهم

پول گرفتن از حضرت امام زمان عج

در صحن حرم مطهر حضرت معصومه (س)



مرحوم سلاسه السادات می فرمودند آن زمانی که زمینی برای ساختن منزل خریدم و شروع به بنائی نمودم پولی نداشتم زیرا پول آن زمین را مادرت به من بخشید ( مرحوم مغفوره حاجیه مریم اخروی بعد از وفات پدر مادرش چون برادر و خواهری نداشت تنها وارث والدینش بود و لذا خانه ای داشتن به مساحت 350 متر آن را فروخت و پول آن را به پدرم بخشید به شرط آنکه او را کربلا ببرند که متاسفانه کربلا معلی هم مشرف نشدند )

باری بنائی را شروع کردم با اینکه مصالح ساختمانی آن زمین خشت و گل و آهک بود ولی بعد از مدتی پول من بکلی تمام شد و مقروض هم شدم به بنا و کارگرها که نزدیک بود کار ساختن خانه تعطیل شود.

یک روز صبح مشرف شدم حرم حضرت معصومه موقعی که از زیارت بی بی دو عالم حضرت معصومه بر می گشتم در صحن حرم بودم که یک مرتبه کسی مرا صدا زد آقا رضا دیدم کسی نیست دو مرتبه صدا زد آقا رضا دیدم کسی نیست برای مرتبه سوم که مرا صدا زد آقا رضا دیدم یک شخص نورانی کنار قبر قطب راوندی ایستادند و مرا صدا م می کنند و به من اشاره می کنند بیا نزدیک رفتم دیدم لباس هندی بر تن دارد سلام کردم جواب سلام مرا دادند و بعد دست مبارک خود را در جیب بغل کردند و مقداری پول بیرون آوردند و به من مرحمت فرمودند عرض کردم نام شما چیست عرض کرد سید مهدی بعد فرمودند نام شما چیست عرض کردم سید رضا و بعد با آقا خداحافظی کردم به طرف درب صحن

در خیابان موزه باز می شود رفتم ولی با خود گفتم این آقاخیال کردند

من مجتهدم به من سهم امام دادند.

برگردم و به ایشان تذکر دهم که من مجتهد نیستم ولی وقتی برگشتم

کسی را ندیدم آمدم در ایوان آئینه کسی نبود رفتم به سوی حرم و رفتم

در ایوان طلا در غرفه های صحن کهنه تمام صحن را زیر پا گذاشتم کسی را ندیدم و برگشتم پول در دستم بود گفتم عجب گرفتار شدم چکنم همان طور که در کوچه حرم می رفتم ناگهان حضرت آیه الله العظمی نجفی رضوان الله تعالی را ملاقات کردم داستان را برایش نقل کردم ایشان گریه کردند فرمودند آن مولی حضرت حجه الله ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف بودند ولی ایشان مقداری پول به من داد و آن پول را از من گرفتو پول دیگری به من داد و من آن پول را آوردم دادم به بنای منزلمان که نام او استاد حیدر صابری نیا بود گفتم کافی است بناء پول ها را گرفت و گفت این پول به اندازه پول کارگرها و بناها است و دیگر ما از شما طلبی نداریم آری حضرت امام زمان چنین عنایتی به پدرم فرمودند چون مرحوم آقای فروغی مرد متقی و پرهیز کاری بودند

دوست دارم صدات کنم

تو هم مرا نگاه کنی

دوست دارم نگات کنم

تو هم مرا صدا کنی

تو غریبی منم غریبم چی می شه

دل غریبه را با خودت آشنا کنی

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان چهاردهم توسل به حضرت معصومه س برای آینده فرزندش چاپ
تاریخ : دوشنبه 18 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 13:38


داستان چهاردهم

توسل به حضرت معصومه( س) برای آینده فرزندش



مرحوم پدر بزرگوارم وقتیکه من دوره ابتدائی را تمام کردم به من فرمود می خواهی دبیرستان بروی یا در حوزه علمیه شرکت کنی من عرض کردم انشاء الله در حوضه علمیه خواهم آمد و درست سال 1342 شمسی بود که پدرم با بسیاری از مراجع آن زمان مثل مرحوم آیه ال العظمی له نجفی فرمودند اگر فرزندت درس بخواند خوب است و اگر مانند بعضی از آقازادها درس نخواند باشد صلاح نیست تا اینکه پدرم شبی حضرت معصومه سلام الله علیها را در خواب دیدند باین کیقیت که فرمودند در ایوان آئینه حضرت معصومه بو دم که یک مرتبه حضرت معصومه از طرف حرم تشریف آوردند در ایوان آئینه و چادر سفیدی به سر کرده بودند من با ایشان سلام کردم و ایشان بعد از جواب سلام مطالبی فرمودند و در باره فرزندم سید عباس از او سوال کردم که چکنم ایشان فرمودند شما که می گویی من مادی نیستم یعنی به دنیا علاقه ندارم و این کنایه بود که فرزندت برود روحانی بشود .

و از آن روز من درس رو حانیت را شروع کردم و البته این خواب را پدرم برای بعضی از اساتید حوزه علمیه قم نقل کردند مثلا حضرت آیه الله استاد فشارکی و هر وقت ایشان مرا می دیدند می فرمایند نظر حضرت معصومه با شما هست انشاء الله آینده در خشان خواهی داشت مرحوم والده شما داستان خوابش را برای من تعریف کرده انشاء الله خداوند به برکت عنایت حضرت معصومه سلام الله علیها ما را از یاران حضرت مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف قراردهد.

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 1 یادگاری
داستان سیزدهم علاقه شدید به رفتن مسجد جمکران چاپ
تاریخ : دوشنبه 18 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 13:14

داستان سیزدهم

علاقه شدید به رفتن مسجد جمکران



مرحوم پدر بزرگوارم مرتب عصر پنج شنبه با پای پیاده به جمکران می رفتند . آری پدرم ما را با مسجد جمکران و با آقایمان حضرت ولی عصر عج آشنا کردند و در آن ایام یعنی 50 سال قبل مسجد جمکران فقط یک مسجد کوچک داشت و یک صحن و اطراف آن جند حجره برای زائران و حتی برق آن با موتور برق بود.

ولی بیشتر مردم که به مسجد می آمدند در موقع نماز امام زمان عج گریه و ناله می کردند یادم هست گاهی از اوقات که نیمه شب پیاده از مسجد جمکران می آمدیم پدرم می فرمود سوره هایی که از قران مجید حفظ دارید بخوانید مانند سوره واقعه و گاهی ایشان پیاده که بر مگشتند به شهر در حال راه رفتن نماز شب می خواندند .

از جمله از کسانی که همراه ایشان بودند مرحوم سلاسه السادات حاج سید عبدالحسین بهشتی رحمه الله علیه برادر ایشان بود که عاشق امام زمان عج بودند و مرتب پیاده مسجد جمکران مشرف می شدند.

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان دواز دهم عشق و علاقه شدید به زیارت حرم حضرت معصومه چاپ
تاریخ : دوشنبه 18 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 12:30


داستان دواز دهم

عشق وعلاقه شدید به زیارت حرم

حضرت معصومه

مرحوم حاج سید رضا فروغی هر روز دو یا سه مرتبه مشرف می شدند حرم حضرت معصومه و هر شب نماز مغرب و عشاء رات در حرم با نماز جماعت مر حوم آیه الله زنجانی شرکت می کردند و چون هر روز صبح و عصر و شب در کتابخانه می رفتند و لذا مسیر خود را از طرف حرم مطهر قرار داده بودند که موقع رفتن و برگشتن از کتابخانه از صحن حرم حضرت معصومه عبور می کردند.

و اگر یک روز نمی رفتند به شخصی بنام مرحوم ملا حسن بقال کرایه می داد و می فرمود بجای من مشرف شوید .

و در حرم حالت عرفانی و خضوع خاصی داشت و زیارت نامه را با یک حال خوشی می خواندو گاهی که بدرب صحن حرم مطهر می رسیدند با کمال احترام سلام می کردند ودرب حرم را می بوسیدند .سالی که ایشان بیمار شده بود در بیمارستان تهران وقتی چشم ایشان به گنبد حضرت معصومه افتاد گریه کرد و عرض کرد بی بی من خانه زاد شما هستم از خدا بخواهید مرا شفا دهد و مرا تنها نگذارید . موقع سال تحویل همه به

حرم آن حضرت می رفتند ویکی از افتخارات ما و ایشان این است که اجداد‌ما از سر کشیکان‌حرم حضرت‌معصومه بوده‌ا‌ند. و بعد از تولیت تمام
اختیارات بآنها بود خصوصا مرحوم حاج سید اسماعیل سرکشیک رحمه الله علیه که 12 پسر داشت که همه در حرم خدمت می کردند.

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان یازدهم طاقت شنیدن روضه قتلگاه را نداشت چاپ
تاریخ : دوشنبه 18 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 00:14


داستان یازدهم

طاقت شنیدن روضه قتلگاه را نداشت



همسر مر حوم حاج سید رضا فروغی می فرمود ند سالی ذر شهر قم مسجد اشراقی مرحوم آیه الله حاج آقا شهاب الدین اشراقی منبر می رفتند و شبی بعد از سخنرانی روضه قتلگاه را خواندند و فرمودند که در شهر وارد قتلگاه که شد به حضرت امام حسین ع لگد زد.

یک مرتبه از پای منبر پدرت مرحوم حاج سید رضا فریاد زد دروغ است و غش کرد و بعد که بهوش آمد او را به منزل آوردند تا صبح در حیاط دور حوض می گردید و گریه می کرد و می گفت این حرف درست نیست .

شمر جرات ندارد به امام لگد بزند حسین جان ‏قربان مظلومیت و مرتب گریه می کرد.


به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان دهم شدت علاقه به اقامه مجلس روضه چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:57


داستان دهم

شدت علاقه با قامه مجلس روضه



مرحوم حاج سید رضا فروغی می فرمودند در زمان سلطنت رضا خان قلدر ها چادر را از سر زنها می کشیدند و عمامه ها را بر می داشتند و بطور کلی اقامه مجلس روضه ممنوع کرده بودند ولی در دهه اول ماه محرم ما اقامه مجلس عزای امام حسین(ع) در منزلمان کردیم منتهی زمان آن بعد از اذان نماز صبح بود که مجلس روضه را اقامه می کردیم و اول آفتاب مجلس تمام می شد و نگذاشتیم حتی در آن زمان مجلس روضه امام حسین ع تعطیل شود و روز عاشورا هم با پای برهنه می رفتیم در هیئت چهار مردان زیر طوق و به طرف حرم مطهر حضرت معصومه(س) برای عزاداری می رفتیم.

خداوند او را رحمت کند .

خاک ما گل شود و گل شکفتد از گل ما
لذت عشق حسین نرود از دل ما


سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com
به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان نهم نذر کردن مادرش فاطمه سادات سرکشیک چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:55


داستان نهم

نذر کردن مادرش فاطمه سادات سرکشیک



مرحوم پدر عالیقدرم می فرمودند مادرم برایم نقل کردند وقتی ترا حامله بودم نذر کردم از روز اول محرم تا روز عاشورا اصلا آب نخورم و آن زمان مصادف بود با فصل تابستان و من در این تمام ده روز آب نخوردم ولی غروب عاشورا که خواستم آب بنوشم ماننداین بود که در ظرفی که روی چراغ است و گداخته شده و مقداری آب در آن بریزند صدائی می کند و بخار میشود همینطور آب در گلوی من جزی کرد از بس بدنم نیاز به آب داشت آری اینجانب سید عباس مادر محترمه پدر بزرگوارم را دیده بودم و همین داستان را خودش برای من تعریف کرد آن مرحومه خیلی به حضرت امام حسین (ع)و اهل بیت پیغمبر علاقه داشت که بعد از وفات او خواستند اثاث البیت آن مرحومه را به فقرا بدهند در اثاث منزلش و خوراکیهائی که داشت در هر کدام مقداری برای تبرک تربت امام حسین گذاشته بود مثلا درکیسه برنج و در ظرف چای مقداری تربت گذاشته بود و خیلی به روضه و مصیبت امام حسین علاقه داشت یادم نمی رود اینجانب سید عباس در سن کودکی 5 یا 6 ساله بودم به من گفت می توانی برایم روضه بخوانی و من برای او روضه علی اصغر را خواندم و او گریه کرد و حال خوشی داشت و بعد از ذکر مصیبت به من دو تومان پول داد.روحش شاد.آری او در عصر 13 ماه صفر سال 1340 شمسی از دنیا رفت و در بین صحن بزرگ و ایوان طلا در کنار راه رو او را دفن کردند و قبر پدرش در صحن ایوان طلا مقابل ایوان طلا حضرت معصومه س می باشد.

سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان هشتم اعتراض شدیدایشان به گوینده ای که روز عاشورا شو چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:53


داستان هشتم

اعتراض شدیدایشان به گوینده ای

که روز عاشورا شوخی می کردند



مرحوم سلاسه السادات حاج سید رضا فروغی می فرمودند سالی روز عاشورا در یکی از روستاهای خلجستان بودم یک گوینده ای بالای منبر بجای آنکه روضه بخواند و شوری بیاندازد اشاره می کرد به بعضی از مردم و می گفت فلانی حرمله است یا او مانند ابن سعد است و مردم می خندیدند.من دیگر طاقت نیاوردم و بلند شدم به او اعتراض کردم و گفتم امروز روز عاشورا است روز عزای جدم امام حسین (ع) است باید مصیبت بخوانی و شور حسینی برپا کنی که مردم گریه کنند چرا مردم را می خندانی این کار تو حرام است.

او را از بالای منبر پائین کشیدم آری مومن باید در عزای اهل بیت حقیقتا عزا دار باشد و باید ما این شعار عاشورا را با عزا داری سنتی به قول امام راحل زنده نگه داریم زیرا روضه امام حسین (ع)اسلام را زنده نگه داشته است.

سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان هفتم مشاهده نمودن فرشتگان در ایام بیماری چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:52


داستان هفتم

مشاهده نمودن فرشتگان

در ایام بیماری



مرحوم پدربزرگوارم می فرمودند در روایات داریم کسی که زیارت کند حضرت امام حسین علیه السلام را فرشتگان به شفاعت او می آیند و اگر مریض شوند به عیادت او می آیند و ایشان می فرمودند وقتی بیمار شدم و بعد از مدتی بیماری شدت کرد یک وقت متوجه شدم اطراف بستر من عدهای نشسته اند و پوشیه یعنی برقع نازکی به صورت زده اندفهمیدم ملائکه هستند به عیادت من آمده اند.

خدا ایشان را با مولی ابا عبدالله محشور کند.

سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان ششم شفا گرفتن پدرم به برکت توسل به ضرت موسی بن جعف چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:48


داستان ششم

شفا گرفتن پدرم به برکت توسل بهحضرت موسی بن جعفر (ع)



ایشان فرمودند آن سالی که پیاده به کربلا مشرف شدم وقتی به شهر کاظمین رسیدم سخت مریض شدم که قادر به زیارت کردن را نداشتم آمدم کنار ایوان حرم حضرت موسی بن جعفر و امام جواد علیهم السلام عرض کردم آقا من از شهر قم پیاده آمدم لذا از خداوند بخواهید مرا شفا دهد تا حرم اجدات را زیارت کنم و اگر بناست مریض شوم بعد از زیارت آن بزرگواران باشد.

پدر مرحومم فرمو دند از حرم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام که بیرون آمدم شفا گرفتم و سالم شدم و قدرت و نشاطی پیدا کردم که بوجه احسن زیارت کردم سپس به نجف اشرف برای زیارت مولی الموحدین حضرت امیرالمومنین (ع) و مسجد کوفه تمام آداب و نمازهای آن مقام ها را بجا آوردم و بعد از آن به حرم مطهر نایب الحسین حضرت مسلم بن عقیل علیه السلام و مسجد سهله رفتم خلاصه بعد از نجف اشرف به سامرا و سردابه حضرت ولی عصر عج و کاظمین برای زیارت رفتم .

ولی موقع مراجعت به سوی وطن باز مبتلا به بیماری سختی شدم.

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان پنجم مشاهده نمودن حضرت زهرا(س) را در حرم امام حسین چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:34


داستان پنجم

مشاهده نمودن حضرت زهرا(س) را در

حرم امام حسین (ع)در روز عاشورا



پدر عزیزم می فرمود سالی کربلا مشرف شدم به کربلا که آن ایام مصادف بود با دهه اول محرم و روز عاشورا در حرم امام حسین ع آنقدر جمعیت زوار زیاد بود که حتی وارد شدن به خیابان های اطراف حرم هم ممکن نبود بالاخره هر طوری بود آمدم و وارد صحن شدم .

یک وقت دیدم دسته زنجیر زن هندیها وارد صحن شدند ولی زنجیر هندیها معمولی نبود تیغه های زیادی داشت که همین طور خون از بدن آنها می آمد و کسی جرات نداشت داخل جمعیت آنها بشود و من هم میان آنها وارد حرم مولی شدم و اما آنچه مهم است این نکته است که ناگهان دیدم در میان آن همه انبوه جمعیت که میان حرم بودند یک خانم نورانی در بالای سر امام حسین ع با کمال وقار نشسته من به آن خانم عرض کردم خانم شما چطور وارد حرم شدید و به این مکان مقدس رسیدید یک مرتبه این خانم به من فرمود من مادرت زهرا هستم تا این جمله را جده ام به من فرمود من بیهوش شدم و روی دست مردم افتادم بعد از ساعتی که مرا بیرون آوردند و دارند آب فرات بصورت من می ریزند که بهوش بیایم خیلی گریه کردم ازآن همه لطفی که به من شده بود که حضرت زهرا (س) را درکربلا بالای سر امام حسین علیه السلام زیارت کنم.و حضرت زهرا( س) به من فرمودند من مادرت زهرا( س) هستم.

خداوند زیارت کربلا و مشاهده مقدسه را نصیب همه ما بکند.

سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان چهارم غضب کردن حضرت اباالفضل به زنی که تهمت زده بود چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:32


داستان چهارم

غضب کردن حضرت اباالفضل به زنی کهتهمت زده بود



مرحوم پدر عزیزم می فرمود بارها کربل مشرف ا شدم در یکی از سفرها که مشرف شدم در حرم حضرت اباالفضل العباس ع دیدم که زنی روی زمین افتاده و نمی توانست حرف بزند فقط ناله و فریاد می‌کرد گفتم چه خبر شده گفتند: این زن جوان به یک مرد جوان تهمت زد و مرد از او خواست بحق آن حضرت قسم بخورد تا آمد قسم بخورد و دوباره تهمت بزند یک مرتبه سیلی محکمی از طرف ضریح باو خورد بطوری که او بلند شد و روی زمین افتاد و صورت او سیاه شد و بدنش می لرزید و دیگر نمی توانست حرف زند ولی چون فامیل او آبرو دار بود گفتند این زن را ببریم حرم امام حسین ع شاید ببرکت مولا شفا بگیرد.

ولی هنوز به درب صحن نرسیده بود که دیدند درب صحن امام حسین ع خود به خود دارد بسته می شود خلاصه تا این زن جوان را آوردند طرف حرم نزدیک درب که رسیدند درب حرم بکلی بسته شد که ما فهمیدیم کسی که مورد غضب حضرت عباس قرار می گیرد امام حسین ع هم به او توجهی ندارد آری معنی برادری همین است. سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان سوم قطعه قطعه شدن بدن جوان قمار باز چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 23:29


داستان سوم

قطعه قطعه شدن بدن جوان قمار باز



پدرم می فرمود روزی بیرون شهر بطرف منزلم می آمدم نزدیک شهر در کوچه باغ دیدم عده ای از جوانها قمار بازی میکنند با قاپ ولی وقتی مرا دیدند احترام کردنند دست از قمار بازی برداشتند و رفتند کنار اما یکی از جوانها به دیگری که با او قمار بازی می کرد گفت بریز بالا یعنی آن قابهای قمار را که وسیله قمار بود و قمار میکنیم .

و برای من ارزش قائل نشد ند من همک چیزی نگفتم ولی آن جوان چوپان بود عصر که میرود بیابان پیش گله گوسفند در آنجا نمی دانم چه کرده بود که عده او را با کارد قطعه قطعه کردند و او را در لنگی ریخته و بدن پاره پاره او را آوردند قم و دفن کردند.

اما مادر آن جوان مقتول هر روز میآمد درب منزل ما و میگفت تو سید آه کشیدی و فرزندم جوان مرگ شد من به مادرش گفتم من آه نکشیدم ولی اگر کسی به من ظلمی بکند من از حق خودم دفاع کنم او لطمعه ای نمی خورد ولی اگر من سکوت کنم باور کنید آن شخص به کیفر عمل خود خواهد رسید آری ایشان نزد خداوند خیلی آبرو داشت خدایش بیامرزد.

سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com

به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان دوم بهلاکت رسیدن شرطه عراقی چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 21:31


داستان دوم

بهلاکت رسیدن شرطه عراقی

پدرم نقل میکردند سالی بطور قاچاق مشرف کربلا شدم از طرف خرمشهر مامورین عراقی مرا دستگیر کردند و در زندان سیاسی حبس شدم کسانی که در زندان بودند بدنهای آنها باد کرده بود من برای آن که به سرنوشت زندانیها گرفتار نشوم به رئیس زندان پیشنهاد دادم که من حاضرم زندان را آب و جارو کنم و حتی حیاط و اسطبل را تمیز کنم.

رئیس زندان با پیشنهاد من موافقت کرد و من هر روز صبح از زندان بیرون می آمدم و اداره و صحن زندان را تمیز میکردم و ظهر کنار حوض وضو می گرفتم و میرفتم زندان و نماز ظهر و عصر را می خواندم و خیلی سر حال و شاداب بودم زندانیان بمن می گفتند ما چرا بدنمان باد کرده و بیمار شدیم و افسرده ایم ولی شما سالم و شاداب هستید من علت بیماری آنها را به آنها گفتم که نباید بیکار باشند و هیچ حرکتی نکنند .

یک روز که در آخر اسطبل مشغول نظافت بودم بک مامور عراقی که خیلی قوی هیکل و بلند بالا بود آمد پیش من گفت ای مرد به شما می گویند سید یعنی چه گفتم یعنی اولاد زهراء تا این را گفتم شروع کرد به من کتک زدن و بعد گفت اولاد زهرائی گفتم آری مرا بلند کرد به زمین زد و به جرم سید بودن کتک زیادی به من زد خیلی دلم سوخت که این مرد خبیثچقدر با حضرت زهرا دشمن است فردای آن روز برای تمیز کردن زندان بیرون رفتم دیدم که صدای مامورین عراقی بلند است و دادو فریاد میکنند رفتم ببینم چه خبر است دیدم همان مامور عراقی که بخاطر سید بودن من را کتک زده بود مورد غضب حضرت قرار گرفته و روی زمین نزدیک درب زندان افتاده و ناله میکند و بدن او ورم کرده ولی این باد شکم او بقدری زیاد شدکه کار به جایی رسید که یک مرتبه شکم او از اثر باد و ورم صدای عجیبی کرد و ترکید و روده هایش بیرون آمد و بدرک واصل شد به جرم اینکه به اولاد حضرت زهراجسارت کرد و او دشمن سادات بود خداوند تمام دشمنان حضرت را نابود کند.
به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
داستان اول آمدن باران چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 21:30


داستان اول

آمدن باران

مرحوم حاج سیدرضا فرمودند سالی مسافرت کردم به روستای اطراف قم و از آنجا رفتم پیش طایفه لکها و آنها بیشتر چادر نشین بودند و به سادات علاقه داشتند و آن سال باران نیامده بود و هیچ آذوقه ای برای گوسفندان و چار پایان نبودو لذا وام داران که من مهمان آنها بودم گفتند سید رضا شما فرزند پیغمبر هستید پیش جدتان خیلی آبرو داریدو باید امشب دعاکنید که باران بیاید اگر دعای شما مستجاب شد و باران آمد ما هر کدام یک بره به شما خواهیم داد ولی اگر دعای شما اثر نکرد و باران نیامد فردا آنقدر با چوب بر بدنت می زنیم که دیگر نتوانی راه بروی و نعش شما را به شهر قم می بریم زیرا معلوم می شود شما سید نیستید پدرم به من فرمود که با خودم گفتم اینها درست می گویند چون این مردم از ما که سیدیم توقع دیگر دارند.

خلاصه شب را آنجا خوابیدیم.

نیمه شب از خواب بیدار شدم از چادر آمدم بیرون ببینم باران آمده یا نه مشاهده کردم در آسمان یک پاره ابری هم که بود رفته و آسمان کاملا صاف است اینجا بود که یک مرتبه بدنم لرزید در دلم گفتم خداونا آبروی مرا حفظ کن و رفتم در چادر خوابیدم صبح که برای نماز از خواب بیدار شدم دیدم خیلی صدای هیاهو می آید از چادر بیرون آمدم دیدم الحمدالله آنقدر باران آمده که تمام اثاث آنها خیس شده است با زبان لکی با هم حرف میزدند.

یکی میگفت گندم ها را ببر در آلونک آن یکی میگفت پالونک را از میان آب بردار خلاصه همه آن مردم خوشحال شده بودند و در حق من دعا می کردند و ایمان عقیده آنان به سادات بیشتر شد و حتی به وعده خود عمل کردند و هر کدام یک بره گوسفند به من دادند .
به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
شجره نامه چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 21:29


شجره نامه



بسم الله الرحمن الرحیم

«انا اعطیناک الکوثر(1) فصل لربک وانحر(2) ان شانئک هو الابتر(3)»

اما شجره نامه ایشان که مکتوب حضرت آیه الله العظمی شهاب الدین نجفی رضوان الله تعالی است.و مورد تائید مرحوم علامه طباطبائی رضوان الله تعالی علیه بوده است.در ذیل به ترتیب مرقوم می شود.

34- سید رضا فروغی

33- سید علی سرکشیک

32- سید میرزاهدایت

31- حاج سیداسماعیل سرکشیک(آستانه حضرت معصومه)

30-سید میرزا ابو القاسم سرکشیک

29-سیداسماعیل‌سرکشیک 28-سید ابی القاسم سر کشیک

27- سید محمد

26- سید عبدالله

25-سیدمیر باقر(کان من اجله العلماء الاعلام و قبره فی خارج قریه جورت من قری قهپایه من نواحی اصفهان)

24- سید اسماعیل( کان من اجله علماء و الزهاد و قبره فی مسجد شاه مراد الواقع به قریه جورت)

23- سید عماد الدین و (قبره فی مقبره خاتون آباد من قراء اصفهان )

22- سید حسن (و هو الذی انتقل من اصفهان الی جورت) 21- سید جلال الدین

20- سید مرتضی

19- سید حسین

18- سید حسن

17- سید شر ف الدین

16- سید مجدالدین محمد

15- سید تاج الدین الحسن

14- سیدشرف الدین الحسین

13- سیدعماد الشرف

12- سید عباد

11- سید محمد

10-سید حسین

9-سیدمحمد ابی الحسن النقیب باصفهان

8- سید حسین ابی علی النقیب باصفهان

7- سید محمد المعروف بالحسن

6- سید محمد

5- سید شریف ابی عبدالله الحسینی المدفون بقم و کان نزیل اصفهان

4- سید علی برطله امه ام جعفربنت الا حوص ابن سید سعید و علی برطله

3- سید عمر الاکبر الذی شهد فخا و اسمها عابده

2- سید حسن الاقطس

1- سید ابی الحسن علی اصغر(ع) فرزند الامام الهمام سید الساجدین علی بن الحسین علیه السلام فرزندحضرت سید الشهدا ابا عبدالله الحسین فرزند حضرت حضرت حضرت ابا الحسن امیرالمومنین علی (ع)زوج الزهرا همسر النبی خاتم الانبیا محمد بن عبدالله (ص).مرحوم فروغی با 34 واسطه فرزند فرزند امام زین العابدین ع هستند.
به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
شرح حال چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 21:27


شرح حال



مرحوم مغفور سلاسه السادات حاج سید رضا فروغی رحمه الله علیه، قیامت را باور کرده بود و لذا آنچه که باعث شد تا نام او به خوبی بماند این بود که مرد متقی و پرهیزکاری بود و همه مردم از او راضی بودند، چون میدانست هر لحظه در محضر پروردگار است و مردم بندگان خداوند متعال می باشند وظلم به این مردم باعث خشم پروردگار است و لذا خیلی دوست داشت به مردم خدمت کند و همیشه رضای خدا را در نظر داشت.وی فرزند مرحوم مغفور سید علی سرکشیک و مرحومه مغفوره فاطمه سادات سرکشیک است که در سال 1327هجری قمری در شهر قم به دنیا آمد.


در سن 8سالگی پدر بزرگوارش از دنیا رفت و ایشان با یک خواهر و برادر کوچکتر، دوران سختی را به شدت گذراندند، ولی در سن 16 سالگی با اجازه مادر، پیاده مشرف کربلا معلی شدند.در سن 20 سالگی ازدواج کردندوشغل ایشان خواربار فروشی بود و در سن 30 سالگی مغازه را رها کرده، شیفته عالم آن زمان حضرت آیه الله العظمی حجت(ره) شدند و قریب 18 سال در محضر مقدس آن عالم فقیه و عارف کم نظیر بود و بعداز آن ما به مدت 20 سال کتابدار مدرسه مبارکه حجتیه بودند.و در سن 75 سالگی بعد از یک عمر عبادت بندگی در صبح 26ربیع الاخر سال 1402(ه.ق) در شهر مقدس قم از دنیا رفتند و کنار ضریح مطهر امام زاده شاهزاده احمد قاسم به خاک سپرده شدند..
به قلم سید مهدی فروغی | پیوند این خاطره | 0 یادگاری
سلام چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن ماه سال 1389 در ساعت 12:07
بسم الله الرحمن الرحیم

قال الله عظیم فی کتابه (ان اکرمکم عند الله اتقاکم)

سلام بر همگی بنده سید مهدی فروغی فرازهایی از کتاب فروغی از زندگانی با برکت مرحوم سلاله السادات والاطیاب حاج سید رضا فروغی در اختیار عموم قرار میدهم ان شا الله این کار را بطور کامل انجام میدهم یعنی کل کتاب را در سایت قرار میدهم .پس هر روزمنتظر اپدیت جدیت باشید در ضمن نویسنده کتاب پدر بنده حجت الاسلام والمسلمین حاج سید عباسعلی فروغی می باشد.که انشااله خداوند از همه ما راضی باشد.........

سید مهدی فروغی s_mahdi30000@yahoo.com

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 بهمن 1389 | توسط: سید مهدی فروغی | | نظرات()